تبلیغات
آرمانشـــــــــــــــــــــهر - حکایت مجنون ولیلی اش
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : rastin
تاریخ : سه شنبه 20 تیر 1391
نظرات




خبر دادند به مجنون؛ لیلی شما مرد،مجنون ،مجنون بود مجنون ترشد...
به هرکس میرسید میگفت: میدانید قبر لیلی کجاست؟
هیچکس نتوانست جوابش رابدهد...

تااینکه رسید به یک رند خوش ذوق؛به او گفت: نمیدانی قبر لیلی کجاست؟!

گفت: مگرلیلی مال توست؟
گفت: بله.
گفت: توعاشق لیلی هستی؟
گفت: آری!
دروغ میگویی.
گفت: من دردنیا معروفم به مجنون،عاشق لیلی.
گفت: مردم نمی فهمند،چون اگرتوعاشق بودی دنبال قبرش نمیگشتی بلکه یک مشت خاک اززمین برمیداشتی وبومیکردی اگر میدیدی که بوی لیلی میدهد همانجا معشوقت خاک است......

اما زینب عقب حسین نگشت،

چون مشام جان زینب تازه شدازبوی یــــــــــار    گفت یارب بوی معشوق می آیدزاین دیـــــــــار


التماس دعا

می توانید دیدگاه خود را بنویسید
مانا سه شنبه 20 تیر 1391 08:14 ب.ظ
حسین .. حسین .. حسین ...........

کل ارض کربلا
امام (ع) هنوز زهیر می خواهد
حر را می پذیرد
و برای حبیب نامه می فرستد
نا امید نباید بود ..
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.